★ تنهایے ★
دلم پر بود .. بغض گلویم را گرفته بود و اشک در چشمانم حلقه زده بود .
کوله پشتی ام را برداشتم ، بند کفشم را محکم بستم و به راه افتادم ..
قدم هایم یکی از دیگری بلــــند تر بود .. غرورم اجازه نمی داد لبخند تلخی
را که بر روی لبانم بود ، از چهره ام محو کنم ..
پس هر ثانیه قوی و استوار تر از ثانیه ی قبل حرکت می کردم ..
باد سرد و سوزان تنم را به لرزه در اورده بود . از توی کوله پشتی
شال گردنی را که از تو به یادگار مانده بود در آوردم و دور گردنم پیچیدم .
به سادگی و روزهایی که عروسکت بودم میخندم ..
به انتهای جنگل چشم دوخته بودم ،غرق احساس مبهمی شده بودم .
نیرویی مرا به سمت خود می کشید .. بی اختیار به راه افتادم .
خش خش برگ هایی که زیر پایم بود ، تنهاییم را به من یاد آوری می کرد ..

+ خداوندا ! نجاتم ده ، مرا زین بند رهایم کن
خداوندا ! کجا هستی؟صدایم کن ، صدایم کن
♥ دلگرفت های دخترکِ دل نازکِ قصه ها . .