دلم پر بود .. بغض گلویم را گرفته بود و اشک در چشمانم حلقه زده بود .

کوله پشتی ام را برداشتم ، بند کفشم را محکم بستم و به راه افتادم ..

قدم هایم یکی از دیگری بلــــند تر بود .. غرورم اجازه نمی داد لبخند تلخی

را که بر روی لبانم بود ، از چهره ام محو کنم ..

پس هر ثانیه قوی و استوار تر از ثانیه ی قبل حرکت می کردم ..

باد سرد و سوزان تنم را به لرزه در اورده بود . از توی کوله پشتی

شال گردنی را که از تو به یادگار مانده بود در آوردم و دور گردنم پیچیدم .

به سادگی و روزهایی که عروسکت بودم میخندم ..

به انتهای جنگل چشم دوخته بودم ،غرق احساس مبهمی شده بودم .

نیرویی مرا به سمت خود می کشید .. بی اختیار به راه افتادم .

خش خش برگ هایی که زیر پایم بود ، تنهاییم را به من یاد آوری می کرد ..

+ خداوندا ! نجاتم ده ، مرا زین بند رهایم کن

خداوندا ! کجا هستی؟صدایم کن ، صدایم کن