"دوست" چند حرف بود دیگران. اما برای من یک دنیا .
خیلی حرف است. میدانی ؟ کسی را در دنیا جای خواهر نداشته ات بدانی...
لحظه هایت با او معنی دار شود. بودن در کنارش آرامت کند، نبودنش برای یک ساعت بهم بریزد همه چیز را. ذهنت را.دلت را.
مثل سنگر محکمی پشتش باشی.. پشتت باشد..
دوستش داشته باشی. دوست داشتن برایت واژه ای غریبه است؟ میدانم!
خیلی درد است. میدانی؟ خارج از تحمل من است. میدانی؟
میدانی و من را به این وضع انداخته ای؟
من به اندازه ی دوست داشتن های گذشته ام اشک میریزم. من به اندازه ی خاطراتم بی خوابی میکشم.
من ضعیف هستم. نمیتوانم. من!.. باور نمیکنم. این کابوسی طولانیست.
این ها دروغ است!! من دوستم را میخواهم! از من نخواهید این هارا باور کنم!!!!!!!!!!!!
من دستان دوستم را فراموش نکرده ام. حرف هایش . کارهایمان. خنده هایمان. بازی هایمان. روزهایمان.
چهار حرف "د" "و" "س" "ت" جلوی من روسیاه شده اند!... به احترام "د" "ش" "م" "ن" زانو میزنم..
+ خاطرات را بالا بیاور، آرام میشوی ...
+ من درد میکشم. به اندازه ی تمامی روزهایی ک به بازی گرفته شدم.
تو به درد می افتی. به اندازه ی روزهایی ک به بازی دادی.
+ خداوندا. بس است.
+ heart beats fast, colors and promises . . .
+ حرف هایی ک برای من معنی دار بود... این یعنی... دوستی یه طرفه ...
+ بازـی خوبی بود. !