234
دیگر خاطراتِ آن روزها هم اشکم را در نمی آورَد،
دیگر نه احساس میفهمم، نه هیچ چیز دیگر.
شبیه به یک بُت، که دستان چوبی اش شاهدِ دلتنگی اش هستند!
دستانی که از انتظار خشک شدند . .
بت، بت نبود!
از غصه خوردن، از سردی احساساتِ رو به پایان . .
سنگ شده بود !
بت بودَن سخت نیست، بت شدَن سخت است! برایِ من . .
+ دلگرفت هایِ من / سوتُ کوریِ شب های شلوغ!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 23 توسط مریـَـم
|
♥ دلگرفت های دخترکِ دل نازکِ قصه ها . .