از من نپرس چقدر دوستت دارم ...

ازمن مپرس چقدر دوستت دارم....
از من نپرس چقدر دوستت دارم....
اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم
مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد
مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم
بگو معني تمرين چيست ؟
بريدن از چه چيز را تمرين کنم ؟
بريدن از خودم را ؟
مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني ...
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم
همه مي دانند که دوري تو روحم را مي آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگير ...
هواي سرد اينجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنهایم...........

مرگ آن نیست که در خاک سیاه دفن شوم
مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 19 توسط مریـَـم
|
♥ دلگرفت های دخترکِ دل نازکِ قصه ها . .