قلم رو بر می دارم ... آغشته به خون میکنم و شروع مے کنم به نوازش کـاغذ ..

دست قلم رو به رقص در میـاره و قلـم نمیتونه در برابـر این ابراز احساسات مقاومت کنه ..

این فقط یه نوشته ی ســاده نیست .. این همه ی وجودمـه که توی کلمه ها گنجـوندم

این فقــط یه کلمه سـاده نیست .. این همه ی اشـکامه کــه در پے یه آغوش گرم

می باره و کلمات رو به فریــــادی تلخ در میاره ...

جوهر قلم تموم میشه امّـــا قلم هم از سُـکوت در برابر غم و غصه ها عـاجزه

وجـودش خــرد میشه و خون گریه میکنه و

این مـنم که به نوشتنم ادامه میــدم ...

کلمه ها حـــرف ها غم ها و غــُــصه ها

این همه ی احســــاسات منه ..

بــــــآورمـــ کـــن

   

حواسـ ــ ــم را هرکــ ــ ــ ـجا که پــرت می کـــنم

باز کـــنار تـــو می افتد . . .

۵ روز دیگه تولـدمه ! چقـد زود گذشتـ . . .