قلم رو بر می دارم ... آغشته به خون میکنم و شروع مے کنم به نوازش کـاغذ ..
دست قلم رو به رقص در میـاره و قلـم نمیتونه در برابـر این ابراز احساسات مقاومت کنه ..
این فقط یه نوشته ی ســاده نیست .. این همه ی وجودمـه که توی کلمه ها گنجـوندم
این فقــط یه کلمه سـاده نیست .. این همه ی اشـکامه کــه در پے یه آغوش گرم
می باره و کلمات رو به فریــــادی تلخ در میاره ...
جوهر قلم تموم میشه امّـــا قلم هم از سُـکوت در برابر غم و غصه ها عـاجزه
وجـودش خــرد میشه و خون گریه میکنه و
این مـنم که به نوشتنم ادامه میــدم ...
کلمه ها حـــرف ها غم ها و غــُــصه ها
این همه ی احســــاسات منه ..
بــــــآورمـــ کـــن

+ حواسـ ــ ــم را هرکــ ــ ــ ـجا که پــرت می کـــنم
باز کـــنار تـــو می افتد . . .
۵ روز دیگه تولـدمه ! چقـد زود گذشتـ . . .
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ ساعت 11 توسط مریـَـم
|
♥ دلگرفت های دخترکِ دل نازکِ قصه ها . .