صبِ زود با صدایِ زنگِ ساعت بیدار میشم و با دستم پرتش میکنم یه گوشه..

بهونه میگیرم، غر میزنم، خب حق دارم! سوخته احساساتم و جنازه ای بیش نیستم زیر خاکسترش..

سرم و میذارم رو بالش، دستمُ میذارم رو سرم و آروم آروم اشک میریزم!

نفس های مصنوعیم میادُ میره.. حتی دیگه امیدی به آینده ندارم!

+ خاطرات و فراموش میکنم مو به شو ....

+ یکی که دوسش داریُ تو روش حساسی!