230
صبِ زود با صدایِ زنگِ ساعت بیدار میشم و با دستم پرتش میکنم یه گوشه..
بهونه میگیرم، غر میزنم، خب حق دارم! سوخته احساساتم و جنازه ای بیش نیستم زیر خاکسترش..
سرم و میذارم رو بالش، دستمُ میذارم رو سرم و آروم آروم اشک میریزم!
نفس های مصنوعیم میادُ میره.. حتی دیگه امیدی به آینده ندارم!
+ خاطرات و فراموش میکنم مو به شو ....
+ یکی که دوسش داریُ تو روش حساسی!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ ساعت 18 توسط مریـَـم
|
♥ دلگرفت های دخترکِ دل نازکِ قصه ها . .