حالم قابل توصيف نيست. خسته ام از تظاهر، از اين كه نشكستم... من لنتي خوب نيستم، گاهي درد ادمو از پا در مياره.. گاهي ميخندي و توي جمع ميشيني و دختر قوي مامان جوني.. گاهي بابا جون ب داشتن چنين دختري افتخار ميكنه، يه دختر شكست ناپذير... من دختر قوي اي بودم . بودم لنتي بودم .. آدم هاي قوي به راحتي از پا در نميان، من جنگيدم با خودم ..، انقد جنگيدم كه ديگه تيكه اي ازم باقي نمونده.. من همونم اره همون ك هيچي براش مهم نبود، من همون آدم خيال پردازم، همون ديوونه ... 
دلم پرواز ميخواد، دلم يه جنگل بزرگ تاريك ميخواد، دلم درياي وحشي طوفاني ميخواد، دلم شب قشنگ و ستاره هاشو ميخواد، دلم بارون و رعد و برق ميخواد، دلم ميخواد فرار كنم ، از خودم فرار كنم .. از اين دنيا، از اين آدما .. 
روحم آروم و قرار نداره، روحم دلش يه اتفاق خوب ميخواد .. 
خداي من، من متعلق به اين جا نيستم ،.. خداي من.. چرا منو نجاتم نميدي؟ خداي من.. نكنه تو ام مثل اون صداي منو نميشنوي گريه هامو نميبيني . خداي قشنگم، ازت التماس ميكنم منو ببر پيش خودت . خدا جون ... ميشه تو بغلت گريه كنم ؟